چشم براه

چشم براه
 
آرزویی است مرا در دل 
 
که روان سوزد و جان کاهد
 
هر دم آن مرد هوسران را
 
با غم و اشک و فغان خواهد
 
بخدا در دل و جانم نیست
 
هیچ جز حسرت دیدارش
 
سوختم از غم و کی باشد
 
غم من مایه آزارش
 
شب در اعماق سیاهی ها
 
مه چو در هاله راز آید
 
نگران دیده به ره دارم
 
شاید آن گمشده باز آید
 
سایه ای تا که بدر افتد
 
من هراسان بدوم بر در
 
چون شتابان گذرد سایه
 
خیره گردم به در دیگر
 
 
همه شب در دل این بستر
 
جانم آن گمشده را جوید
 
زینهمه کوشش بی حاصل
 
عقل سرگشته به من گوید
 
زن بدبخت دل افسرده
 
ببر از یاد دمی او را
 
این خطا بود که ره دادی
 
به دل آن عاشق بد خو را
 
آن کسی را که تو می جوئی
 
کی خیال تو بسر دارد
 
بس کن این ناله و زاری را
 
بس کن او یار دگر دارد
 
 
لیکن این قصه که می گوید
 
کی به نرمی رودم در گوش
 
نشود هیچ ز افسونش
 
آتش حسرت من خاموش
 
می روم تا که عیان سازم
 
راز این خواهش سوزان را
 
نتوانم که برم از یاد
 
هرگز آن مرد هوسران را
 
شمع ای شمع چه می خندی؟
 
به شب تیره خاموشم
 
به خدا مردم از این حسرت
 
که چرا نیست در آغوشم
 
نظرات 1 + ارسال نظر
امیر دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1384 ساعت 08:21 ب.ظ http://pws.blogsky.com

شب است و گیتی غرق در سیاهی شب بلند است و سیاهی پایدار ، ولی باور به نور و روشنایی است ، که شام تیره ما را ، از تاریکی می رهاند و از دل شبهای زمستان سرد ، جشن مهر و روشنایی به ما ارمغان می رساند تیرگی هاتان در دل نور خاموش باد ، شب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم . .
سلام مهربون ، زیبا می نویسی... با فکری زیباتر... با دیدی متفاوت از بقیه.
از اینکه خواننده وبلاگت هستم بسیار خوشحالم.
من هم آپ کردم به منم سربزنید
موفق باشید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد